![]() |
![]() |
|
|
می گذرم از میان رهگذران، مات می نگرم در نگاه رهگذران، کور این همه اندوه در وجودم و من لال این همه غوغاست در کنارم و من دور!
دیگر در قلب من، نه عشق نه احساس دیگر در جان من، نه شور نه فریاد دشتم، اما در او نه ناله ی مجنون! کوهم، اما در او نه تیشه ی فرهاد!
هیچ نه انگیزه ای، که هیچم، پوچم! هیچ نه اندیشه ای، که سنگم، چوبم! همسفر قصه های تلخ غریبم رهگذر کوچه های تنگ غروبم
آن همه خورشیدها که در من می سوخت، چشمه ی اندوه شد ز چشم ترم ریخت! کاخ امیدی که برده بودم تا ماه، آه، که آوار غم شد و به سرم ریخت!
زورق سرگشته ام که در دل امواج هیچ نبیند، نه ناخدا، نه خدا را موج ملالم که در سکوت و سیاهی می کشم این جان از امید جدا را
می گذرم از میان رهگذران، مات می شمرم میله های پنجره ها را مینگرم در نگاه رهگذران، کور می شنوم قیل و قال زنجره ها را.
* دلم برای اینجا خیلی تنگه!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 دی1387ساعت 1:27 توسط فرزانه |
|
|
هنگامی که به دریا نگاه می کنم افکارم پر می کشد به بی قیدی سال های کودکی زمانی که به افسانه ها اعتقاد داشتم همیشه در رویا بودم رویاها و آرزوها واقعیت پیدا می کردند در کتابی که داستانی افسانه ای داشت دوره ای از زندگی که در آن غمی نبود حالا در این زمانه خستگی ناپذیر احساس می کنم هیچ چیز جالبی وجود ندارد چیزهای کمی مانده که تازگی داشته باشند و درونشان امیدی باشد به همین جهت می خواهم به پرسیدن از خود ادامه دهم که چرا؟ راهم را در دنیایی که احاطه ام کرده نقاشی می کنم مانند پسر زمانه که هیچ گاه از دست نمی دهد حس کنجکاویش را غریزه ای که وادارم میکند از اینجا پر بکشم پسر زمانه که هیچ گاه تسلیم نمی شود شادی را جستجو می کند تنفس هوای شور باعث می شود با تنهایی همراه شوم اینجا به نظرم جادویی می آید در خاطرات زمان کودکیم هنگامی که به دنبال پاسخی بودم که وجود نداشت و نمی دانستم چه تفاوتی دارد: اینجا ماندن و انتظار کشیدن یا رفتن راهم را در دنیای که احاطه ام کرده نقاشی می کنم مانند پسر زمانه که هیچ گاه از دست نمی دهد حس کنجکاویش را و برای همیشه این بخش نادیدنی و حقیقی از من باقی خواهد ماند راهم را در دنیای که احاطه ام کرده نقاشی می کنم پسر زمانه هیچ گاه تسلیم نمی شود و شادی را جستجو می کند. *گذشته ام در اینجا آرمیده است. آن را بوسیدم و کنار گذاشتم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 شهریور1387ساعت 1:17 توسط فرزانه |
|
|
پس از آن غروب رفتن اولين طلوع من باش من رسيدم رو به آخر تو بيا شروع من باش شب از قصه جدا كن چكه كن رو باور من خط بكش رو جای پای گريه های آخر من اسمت ببخش به لب هام بي تو خاليه نفس هام خط بكش رو باور من زير سايه بونه دستام خواب سبز رازقی باش عاشق هميشگی باش خسته ام از تلخی شب تو طلوع زندگی باش پس از آن غروب رفتن اولين طلوع من باش من رسيدم رو به آخر تو بيا شروع من باش
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 23:36 توسط فرزانه |
|
|
دوباره یه شب دیگه و درد دل های من و غریبانه!! هر چند همیشه جز سکوت چیز دیگه ای از این دل بر نیمده! خدایا از همه چیز به تنگ اومدم و دستهام رو جلوی در خونه ی تو دراز کردم. از ستم و بی رحمی آدمی میگریزم اما جز تو به کجا پناه می توانم برم؟ مگر نه اینکه مصیبت هایی که تحمل میکنیم سبب روشنی دل میگردد پس چرا دل من اینگونه است؟؟!! خدایا دستهایم رو بی پاسخ نگذار که جز تو دستگیری نیست من دست به هیچ دستگیری ندهم که ایشان همه فانی اند پاینده تویی. پ.ن : خدایا دیگه طاقتم تموم شده تا کی صبر؟ پ.ن : ای کاش تو هم مثل بقیه نشی!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 22:53 توسط فرزانه |
|
|
الهی نسیمی دمید از باغ دوستی، دل را فدا کردیم. الهی همگان در فراق می سوزند و محب در دیدار، چون دوست دیده ور گشت، محب را با صبر و قرار چه کار.! بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم چون نباشی در کنارم شادمانی چون کنم. الهی اگر از دنیا مرا نصیبی است به بیگانگان دادم و اگر از عقبی مرا ذخیره ای است به مومنان دادم، در دنیا مرا تو بس و در عقبی مرا دیدار تو بس. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 تیر1387ساعت 15:12 توسط فرزانه |
|
|
دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره لب های خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره چشای همیشه گریون آخه شستن نداره تن سردم دیگه جایی واسه خفتن نداره می خوام از دست تو از پنجره فریاد بزنم نطفه ی باز دیدنت رو توی سینم بکشم مثل سایه پا به پام من تو رو همرام نکشم بزار من تنها باشم می خوام که تنها بمیرم برم و گوشه ی تنهایی و غربت بگیرم من یه عمریست که اسیرم زیر زنجیر غمت دست و پام غرقه به خون شد دیگه بسه موندنت. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 1:12 توسط فرزانه |
|
|
نمی دانم آینه شکست یا من؟! که خرده هایم هنوز با چشمانی که انگار پلک هایش قصد آشتی ندارند به من خیره اند! دو رو بر چرخشی سرخ و بنفش و آبی ... نمی دانم زمین می چرخد یا من؟! چشم هایم را ببند تا بدانم از پس پلک هایم تکان نخواهی خورد! با من بمان! مثل سایه مثل تنهایی مثل خودت!... نمی دانم نمی دانم باغچه تب دارد یا من؟! که ریشه ام بی قرار می پیچد زیر خاک زیر ترس زیر غرور... خیسم کن! تا بدانم دوباره سبز خواهم شد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 خرداد1387ساعت 14:42 توسط فرزانه |
|
|
سکوت، سکوت، سکوت، سکوت ولی حالا میخوام فریاد بزنم. به نظرت با این همه سکوت آیا صدام در میاد؟ یا اگه در بیاد اونی که باید میشنوه؟ امروز دل آسمون هم مثل در من گرفته بود و کلی گریه کرد ولی بعدش اون دلش صاف شد. پس چرا آسمون دل من هنوز ابریه؟ شاید چون خورشیدی نیست که بخواد بتابه! از چی بگم. از اینکه ظاهرا رفتم ولی همیشه بودم و هستم یا اینکه تو هستی ولی خیلی وقته رفتی! تو این سال ها و این روزا که به یادت بودم اصلا به من فکر میکردی؟ اصلا جایی تو دل تو هیچ وقت داشتم؟ من این روزها در فکر رفتنم یا ماندن. ماندن با تو یا رفتن با همه ی خیالت. ولی چه رفتن چه ماندن مهم اینه که تو در هر دو تاش هستی برای همیشه. تنها به اندازه ی نم باره ای کنارم باش تمام جاده های جهان را به جستجوی نگاهت آمده ام با پای پیاده باور نمیکنی؟ پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من حالا بگو در این تراکم تنهایی مهمان بی چراغ نمیخواهی؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 22:50 توسط فرزانه |
|
|
الهی چراغ دل مریدانی و انس جان غریبانی. این اولین پستم تو سال جدید هست. دلم میخواست تو این پست از غم و غصه خبری نباشه ولی انگار باز هم نمیشه. راستی غریبانه 10 روز پیش یک ساله شد. یکسال گذشت. سالی که توش ناراحتی کم نبود. نمیگم شادی نبود، بود ولی انقدر کم رنگ و زود گذر که به چشم نیمد. همه ی آدم ها تو زندگی به نوعی دنبال آرامش هستند ولی نمی دونم چرا هرچی بیشتر دنبالش میگردم ازش دورتر میشم. این سالی که گذشت تجربه های زیادی رو به دست آوردم ولی به چه قیمتی؟؟!! شاید چیزهایی رو که دادم و جاش این تجربه ها رو گرفتم خیلی با ارزش تر بودند. هرچی تو زندگی جلوتر میرم برام زندگی کردن سخت تر میشه. آدم ها روز به روز برام غریبه تر میشن و روز به روز تنها تر میشم. تنهایی واژه ای که قبلا یکم برام ترسناک بود ولی روز به روز بیشتر باهاش انس میگیرم. بگذریم. تو زندگی باید به دنبال شادی ها بود غم ها خودشون به سراغمون می آیند. دستگیر که جز تو دستگیری نیست و دریاب که جز تو پناهی نیست. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 فروردین1387ساعت 1:8 توسط فرزانه |
|
|
همیشه سکوت از بی حرفی نیست گاهی سرشار از ناگفته هاست. دلت می خواد فریاد بزنی اما صدایی از دهانت خارج نمی شود گویی بغضی که در گلویت هست مانع از فریاد زدنت می شود. ...در این میان آشنایان می آیند ، می روند و با چشمهایشان همه چیز را خط خطی میکنند و کلمات از دهانشان پاشیده می شود. گاهی آنقدر دلت پر است که گویی حرفی برای گفتن نداری. هیچ کس آن چیزی نیست که ادعایش را دارد. خسته ام از نامردمی ها. امشب هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید از خودم پرسیدم: آیا ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا. و باز هم سکوت... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 2:3 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بگردید بگردید در این خانه بگردید
در این خانه غریبند غریبانه بگردید نسیم نفس دوست به من خورد چه خوشبوست همین جاست همین جاست همه خانه بگردید. |
| پیوندها |
|
کوچه ی ترانه تنهایی در غبار مه آلود آسمان بهترین و جدیدترین موزیک و موزیک ویدئوها همیشه نباید موافق همه چیز بود توحید جان آرزوی بارانی می ناب ارباب سخن فبای آلا ربکما تکذبان دریچه |
|
RSS
|